من خرابتم
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
سلام به اون که تو دلم درخشید
من دیگه دوست ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو
چونکه بهم ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه آخر باشه
فکر کنم برای هر دومون بهتر باشه
بهتره که نپرسی علتش رو
چون که بهم ندادی فرصت رو
من واسه اون که دوسش ندارم
نمیتونم شاخه گل بیارم
نمی تونم صداش کنم عزیزم
عمرمو من به پای اون بریزم
----------------------------------------------------------
سلام به همه دوستان که این متن رو میخونن
من سامان که عاشق پریسا بودم اما به خاطر یه اشتباهم عشقم ازم جدا شد
حالا من موندم و تنهایی
یه چیزم بگم که با اینکه این حق رو ندارم که عاشقش بشم اما
همیشه براش دعا میکنم و آرزو مند آرزوهاش هستم
چون این مدت خیلی کمکم کرد
الانم من حق نداشتم تو این وبلاگ چیزی بنویسم و ازش میخوام اگه از این کارم ناراحت میشه این متن رو پاک کنه
با هر نگاه , بر آسمان اين خاك , هزار بوسه مي زنم
نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر و خليج هميشگي فارس مي گيرم
گفتم: تو شيرين مني...
گفتا: تو فرهادي مگر؟...
گفتم: خرابت مي شوم...
گفتا: تو آبادي مگر؟...
گفتم: ندادي دل به من...
گفتا:تو جان دادي مگر؟...
گفتم: ز كويت مي روم...
گفتا: تو آزادي مگر؟...
گفتم: فراموشم نكن...
گفتا: تو در يادي مگر؟
برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و دگر صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه منه خسته پایه ی پل
ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست
این ترانه ی زواله این صدا صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي،
ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
حالا هر جا که هستی
پای هر کی نشستی
بدون این رسم رفاقت
چندینو چند سالمون نبود
آخه نبود
آخه این قلب خسته
پای یکی نشسته
اما بدون نمیدونست
می خواد بشکنه خیلی زود
خیلی زود
آخه این زخم کاری
چرا آروم نداری
چرا می سوزیو می سازیو
می گی دردی نداری
بگو
آخه بگو
درد نفرین تو از این زخم کاری
حتا دردایی که تو
توي زندگي خود داري بد تره
اي دو رو
عشق یعنی مستی و دیوانگی*
عشق یعنی با جهان بیگانگی*
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر*
عشق یعنی سجده با چشمان تر*
عشق یعنی سر به دار آویختن*
عشق یعنی اشک حسرت ریختن*
عشق یعنی در جهان رسوا شدن*
عشق یعنی مست و بی پروا شدن*
عشق یعنی سوختن یا ساختن*
عشق یعنی زندگی را باختن*
عشق یعنی پرپر


دیدگانم همچو دالان های نور
گونه هایم همچون مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام بر روی دفترم
دستهای فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستهان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دو بخویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهند
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند بجای
تار مویی , نقش دستی , شانه ای
!می رهم از خویش و می مانم زخویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
.می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار تامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
پر کن پیاله را
کین آب آتشین
دیریست٬
ره به حال خرابم نمی برد.
این جام ها
که در پی هم
می شود تهی٬
دریای آتش است که ریزم به کام خویش٬
سیلاب می رباید و
آبم نمی برد
.من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام٬
تا شهر پر ستاره ی اندیشه های گرم٬
تا دشت یادها
.دیگر شراب هم٬
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
.
هان ای عقاب عشق
!پرواز کن٬
از اوج قله های مه آلود دور دست٬
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا
که شرابم نمی برد
.در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی٬
با آنکه ناله می کشم از دل
که آب٬
آب؛
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
.پر کن
کجایی؟.....
وقتی خوابم برایم می خواند
توی رویاهایم می آید
صدایم می کند و اسمم را می خواند در زمان رویا
اما حالا در بیداری به دنبالت می آیم می دانم پیدایت می کنم
تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم
من می شوم آن نقابی که تو روی صورتت کشیده ای و تو می شوی
صدای من و به جایم حرف می زنی و مردم تو را با صورت من می ببینند...
تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم و این بار می دانم که پیدایت می کنم...
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود![]()
چند وقتی می شه نیومدم ...هنوز نرفته دل تنگم...برام دعا کنین که خدا بهم صبر بده.![]()
زندگی هر لحظه اش یه رنگه گرچه با تو محبوبم تمام لحظه هایم سبزسبز است.![]()
هر وقت حالم بهتر شد می یام ادامه اشو می نویسم.کلی چیز هست که باید بگم ولی امروز خیلی غمگینم
...دعام کنین...![]()
اومدی توسرنوشتم ...
بی بهونه پاگذاشتی ...
اماتاقایقی اومد ...
... ازمنو دلم گذشتی !!!
رفتی باقایق عشقت ...
سوی روشنیه فردا ...
منو دل امانشستیم ...
... چش به راهت لب دریا !!!
آخرین بازمانده Titanic واقعی چند روز پیش در گذشت...اما در اخر
نظر دادن يادتون نره