تبليغاتX
ستاره ی سربی

ستاره ی سربی

من خرابتم

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:3  توسط قاسم اعتمادی  | 

بي خيال

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:1  توسط قاسم اعتمادی  | 

ende عشق

سلام به اون که تو دلم درخشید

من دیگه دوست ندارم ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو

چونکه بهم ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه آخر باشه

فکر کنم برای هر دومون بهتر باشه

بهتره که نپرسی علتش رو

چون که بهم ندادی فرصت رو

من واسه اون که دوسش ندارم

نمیتونم شاخه گل بیارم

نمی تونم صداش کنم عزیزم

عمرمو من به پای اون بریزم

----------------------------------------------------------

سلام به همه دوستان که این متن رو میخونن

من سامان که عاشق پریسا بودم اما به خاطر یه اشتباهم عشقم ازم جدا شد

حالا من موندم و تنهایی

یه چیزم بگم که با اینکه این حق رو ندارم که عاشقش بشم اما

همیشه براش دعا میکنم و آرزو مند آرزوهاش هستم

چون این مدت خیلی کمکم کرد

الانم من حق نداشتم تو این وبلاگ چیزی بنویسم و ازش میخوام اگه از این کارم ناراحت میشه این متن رو پاک کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:57  توسط قاسم اعتمادی  | 

با هر نگاه , بر آسمان اين خاك , هزار بوسه مي زنم

نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر و خليج هميشگي فارس مي گيرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:14  توسط قاسم اعتمادی  | 

اگه خدا بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:13  توسط قاسم اعتمادی  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:9  توسط قاسم اعتمادی  | 

طنزک

تذکر آيين نامه اى: ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد!shame on you ۴- آماده! اکشن!!!
 
 
۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟
الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.
ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!
ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟
د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!
 
 
۲) مرواريد خليج فارس؟
الف) کيش     ب)پيشته     ج) چخه     د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردنfeeling beat up)
 
 
۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟
الف) بوئينگ(Booing)      ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)
ج) بوئينگ بزرگ(Booing707)      د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوشwhew!!!
 
 
۴) خواننده ی تپل ترک؟
الف) سيبيل کن  ب) سيبيل تراش   ج) ريش تراش  د) سه بيل و سه خاک انداز تراشraised eyebrow(Mach 3)
 
 
۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟
الف) اتلتيکو بيل بااو
ب) اتلتيکو کلنگ با من
ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من
د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟
 
 
۶) نژاد مردم ساکن کرواسی؟
الف) کروات     ب) پاپيون     ج) دستمال گردن     د) هيچکدام(يقه وطنیrolling eyes)
 
 
۷) فوتباليست انگليسی؟
الف) اندی کول     ب) اندی زيربغل     ج) اندی سرشانه     د) اندی مرسی هيکل
 
 
۸) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟
الف) ساکسيفون     ب) کوله پشتی سيفون     ج) چمدون سيفون     د) کيف پول سيفون
 
 
۹) بازيکن تيم ملی عربستان؟
الف) احمد الدوساری     ب) حسن السه تبريز     ج) غضنفر الچهار قزوين     د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو
 
 
۱۰) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟
الف) پوتين     ب) صندل     ج) دمپايی     د) نزن بابا  رفتمat wits' end - New!!!!
 
 
 
۱۱) .................. بى تو سردمه ؟
الف) بخارى       ب) پتو          ج) آرش     د) دى جى على گيتور !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط قاسم اعتمادی  | 

چه رمانتیک

                      

گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:59  توسط قاسم اعتمادی  | 

بين منو

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و دگر صدها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم را

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیری است که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده

چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده

من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل

بین ما پل عذابه منه خسته پایه ی پل

ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری

خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری

کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم

تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد

زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم

اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم

هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زواله این صدا صدای من نیست

ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:48  توسط قاسم اعتمادی  | 

ليلي

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي،

ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:46  توسط قاسم اعتمادی  | 

شعر های درخواستی

نام تو را آورده ام دارم عبادت میکنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با ‌, بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 15:3  توسط قاسم اعتمادی  | 

didi
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:56  توسط قاسم اعتمادی  | 

نا رفیقی

نارفيق

حالا هر جا که هستی

پای هر کی نشستی

بدون این رسم رفاقت

چندینو چند سالمون نبود

آخه نبود

آخه این قلب خسته

پای یکی نشسته

اما بدون نمیدونست

می خواد بشکنه خیلی زود

خیلی زود

آخه این زخم کاری

چرا آروم نداری

چرا می سوزیو می سازیو

می گی دردی نداری

بگو

آخه بگو

درد نفرین تو از این زخم کاری

حتا دردایی که تو

توي زندگي خود داري بد تره

اي دو رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:55  توسط قاسم اعتمادی  | 

اخر عاقبت این بچه چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:5  توسط قاسم اعتمادی  | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی*

عشق یعنی با جهان بیگانگی*

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر*

عشق یعنی سجده با چشمان تر*

عشق یعنی سر به دار آویختن*

عشق یعنی اشک حسرت ریختن*

عشق یعنی در جهان رسوا شدن*

عشق یعنی مست و بی پروا شدن*

عشق یعنی سوختن یا ساختن*

عشق یعنی زندگی را باختن*

             عشق یعنی پرپر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط قاسم اعتمادی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط قاسم اعتمادی  | 

يه عكس واسه عاشقا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:1  توسط قاسم اعتمادی  | 

عاشقا بخونن

 

دیدگانم همچو دالان های نور

گونه هایم همچون مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام بر روی دفترم

دستهای فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستهان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دو بخویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند بجای

تار مویی , نقش دستی , شانه ای!

می رهم از خویش و می مانم زخویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود.

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار تامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:56  توسط قاسم اعتمادی  | 

اينم گوگوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط قاسم اعتمادی  | 

نظرت چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط قاسم اعتمادی  | 

FOR YOU

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط قاسم اعتمادی  | 

<!-- Begin WebGozar.com Poll code -->
<script language="javascript" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=101231&t=poll"></script>
<!-- End WebGozar.com Poll code -->
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 17:20  توسط قاسم اعتمادی 

مستی و راستی

 

پر کن پیاله را

کین آب آتشین

دیریست٬

ره به حال خرابم نمی برد.

این جام ها

که در پی هم

می شود تهی٬

دریای آتش است که ریزم به کام خویش٬

سیلاب می رباید و

آبم نمی برد.

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام٬

تا شهر پر ستاره ی اندیشه های گرم٬

تا دشت یادها.

دیگر شراب هم٬

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.

 

هان ای عقاب عشق!

پرواز کن٬

از اوج قله های مه آلود دور دست٬

پرواز کن 

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا

که شرابم نمی برد.

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی٬

با آنکه ناله می کشم از دل

که آب٬

آب؛

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.

پر کن

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:51  توسط قاسم اعتمادی  | 

من و تو

phantom of the operaکجایی؟.....

وقتی خوابم برایم می خواند

توی رویاهایم می آید 

صدایم می کند و اسمم را می خواند در زمان رویا

اما حالا در بیداری به دنبالت می آیم می دانم پیدایت می کنم

تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم

من می شوم آن نقابی که تو روی صورتت کشیده ای و تو می شوی

صدای من و به جایم حرف می زنی و مردم تو را با صورت من می ببینند...

تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم و این بار می دانم که پیدایت می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:32  توسط قاسم اعتمادی  | 

ای کاروان آهسته ران کارآم جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

چند وقتی می شه نیومدم ...هنوز نرفته دل تنگم...برام دعا کنین که خدا بهم صبر بده.

زندگی هر لحظه اش یه رنگه گرچه با تو محبوبم تمام لحظه هایم سبزسبز است.

هر وقت حالم بهتر شد می یام ادامه اشو می نویسم.کلی چیز هست که باید بگم ولی امروز خیلی غمگینم...دعام کنین...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:28  توسط قاسم اعتمادی  | 

اومدی توسرنوشتم ...

                             بی بهونه پاگذاشتی ...

                                اماتاقایقی اومد ...

                                                            ... ازمنو دلم گذشتی !!!

رفتی باقایق عشقت ...

                               سوی روشنیه فردا ...

                              منو دل امانشستیم ...

                                             ... چش به راهت لب دریا !!!


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:1  توسط قاسم اعتمادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:0  توسط قاسم اعتمادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:59  توسط قاسم اعتمادی  | 

آخرین بازمانده Titanic واقعی چند روز پیش در گذشت...
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:31  توسط قاسم اعتمادی  | 

سلام . نميدونم به چه اميدي امديد به اين وبلاگ اما خوش امديد.

اما در اخرنظر دادن يادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:15  توسط قاسم اعتمادی  |